تبليغاتX
جفنگیات یه عاقل

جفنگیات یه عاقل

برای صلامتی آقا صلوات

نیمه ی شعبان

                        آقا بیا

راستش‌ را به‌ ما نگفتند يا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.

 گفتند: تو كه‌ بيايي‌ خون‌ به‌ پا مي‌كني‌،جوي‌ خون‌ به‌ راه‌ مي‌اندازي‌ و از كشته‌ پشته‌ مي‌سازي‌ و

ما را از ظهور تو ترساندند.

 ما از همان‌ كودكي‌، تو را دوست‌ داشتيم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزيديم‌ و با همة‌

 

وجودمان‌ بي‌تاب‌ آمدنت‌ بوديم‌.


 عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجين‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبيعي‌ترين‌ و شيرين‌ترين‌ نيازمان‌ بود.
 

 اما ... اما كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستاني‌ مي‌شود جهان‌، وقتي‌ كه‌ تو بيايي‌.


 همه‌، پيش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌هاي‌ عاطفه‌ تو را توصيف‌ كنند، شمشير تو را نشانمان‌

 

دادند.
 

آري‌، براي‌ اينكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، بايد علف‌هاي‌ هرز را وجين‌ كرد و اين‌ جز با داسي‌

 

برنده‌ و سهمگين‌، ممكن‌ نيست‌.


 آري‌، براي‌ اينكه‌ مظلومان‌ تاريخ‌، نفسي‌ به‌ راحتي‌ بكشند، بايد پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌

 

را به‌ خاك‌ ماليد و نسلشان‌ را از روي‌ زمين‌ برچيد.
  

و اينها همه‌، همان‌ معجزه‌اي‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمي‌آيد و تنها با دست‌ تو محقق‌ مي‌شود.
 

اما مگر نه‌ اينكه‌ اينها همه‌ مقدمه‌ است‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ بهشتي‌ كه‌ تو باني‌ آني‌ .
 

آن‌ بهشت‌ را كسي‌ براي‌ ما ترسيم‌ نكرد.


 كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ اميد كه‌ در پس‌ اين‌ درياي‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلي‌

 

است‌؟!


 كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:
 

پرندگان‌ در آشيانه‌هاي‌ خود جشن‌ مي‌گيرند و ماهيان‌ درياها شادمان‌ مي‌شوند و چشمه‌ساران‌

 

مي‌جوشند و زمين‌ چندين‌ برابر محصول‌ خويش‌ را عرضه‌ مي‌كند. 

 

  
  به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتي‌ تو بيايي‌:
 

رفاه‌ و آسايشي‌ مي‌آيد كه‌ نظير آن‌ پيش‌ از اين‌، نيامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور مي‌يابد كه‌

 

هر كه‌ نزد تو بيايد فوق‌ تصورش‌، دريافت‌ مي‌كند. 

 

 

 ا ترانا نخف بک و انت تام الملا

... یا اباصالح آیا می شود روزی را شاهد باشیم که همه ما در محضر شما جمع شده و ببینیم که شما رهبر

جهان هستید ؟!

    دعای ندبه

----------------

به همین مناسبت من دوتا از مداحی های بسیار زیبا و مورد علاقه ی خودم رو که درمورد امام

زمان (عج) هستش و یه تیکه در مورد امام زمان از کافی و یه سری عکس

.قسنگ و یه باز دیگه تکرار یکی از پست های وبلاگم رو اینجا می ذارم

مداحی ها از مداح معروف آقای علیمی هستش..

این اولین مداحی از ایشون (حجم 659.4 کیلو بایت) (زمان تقریبی برای دانلود 4 دقیقه) ا

این دومین مداحی از ایشون (حجم 1.1 مگا بایت ) (زمان تفریبی برای دانلود 7 دقیقه) ا

خوب میریم سر کافی!

این هم از کافی (حجم تقریبی 224.1 کیلو بایت) ( زمان تقریبی برای دانلود 2 دقیقه) ا  

خوب حالا بریم سر این که یه سری عکس قرار بوده بذارم!

 این همون عکسی هستش که متن داره

 

اما پستی که قرار بوده دوباره بذارم.

  

بسمه رب الحسین ذبح العظیم

او خواهد آمد

در بین قبایل عرب همواره جنگ بود. اما مکه "زمین حرام" بود و در چهار ماه "رجب"،"ذی

القعده"،"ذی الحجه"و"محرم" ،"زمان حرام" ، یعنی در آن جنگ حرام است.

دو قبیله که با هم می جنگیدند وقتی وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند ، اما

برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و بینشان صلح و آرامش و سازش نیست_ماه حرام

رسیده و جنگ موقتا متوقف شده_و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت،سنت بود که بر قبه ی

فرمانده ی قبیله پرچم سرخی بر می افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که "جنگ

پایان نیافته است!!!."

آنهایی که توفیق زیارت کوی یار و مزار حسین (ع)را یافته اند و به کربلا میروند و یا رفته اند

احتمالا دیده اند که_ جنگی که تقریبا 1370 سال قبل بین یزید لعن الله عیله و آله و امام حسین

(ع)و یاران با وفایش رخ داده است با پیروزی یزید پایان گرفته است(پیروزی ظاهری هم شاید

نه!!!! یعنی مسلما نه)و بر صحنه ی جنگ سایه ی مرگ افکنده است_اما می بینیم که بر قبه ی

آرامگاه سید و سالار شهیدان امام حسین (ع)، پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذارید این" سال های حرام " بگذرد ............

تا او بیاید و .........

او خواهد آمد

مهدی موعود(عج) روحی و ارواحنا فداه خواهد آمد و به خون خواهی از جد بزرگوارش انتقام

می گیرد!!!

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:56  توسط ماه پشت ابر  | 

ولادتش مبارک

یادمه بچه که بودیم تا می خوردیم زمین می خواستن بلندمون کنن می گفتن

یا علی(ع)

 

یادمه وقتی از جام می خواستم بلند بشم بهم می گفتن بگو

 یا علی(ع)

 

یادمه هر وقت می خواستم کار مهمی رو کنم بهم می گفتن بگو

یا علی(ع)

 

یادمه هر وقت می خواستم از کسی خداحافظی کنم می گفتم

یا علی(ع)

 

حالا که ولادتشه نمی دونم بازم اجازه دارم بگم

 یا علی(ع)

 

 

قال مولای امبر المومنین علی(ع)

انا السقف المرفوع

قالت فاطمه الزهرا(س)

و انا البحر المسجور

 

قال مولای امبر المومنین علی(ع)

انا الطور

قالت فاطمه الزهرا(س)

و انا الکتاب المسطور

 

مناجاتش چه زیباست !

یا عشق به رب

مولای یا مولای

………….

بخوانیم یه بار دیگه!

 

در آستانه ی شاهی غلام حلقه به گوشم

به شکرانه اینکه قبولم نموده اند و به خدمت

 

اگر چه غرق گناهم

قسم به جان تو شاها

هنوز چشم امیدم

شفاعت تو نپوشم

هوای عشق تو در بند و بند من شده جا گیر

میسرم نشود هر نفس چو می نخورشم

 

لبم یه عمر نیالوده شد به باده ی نا پاک

به شوق اینکه می پاک در حضور تو نوشم

آقام

الهی ای فلک دیگر نگردی …………اگر دور سر حیدر نگردی

الهی ای نفس بی حب زهرا………..اگر رفتی به سینه دیگر بر نگردیف

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:21  توسط ماه پشت ابر  | 

یک روز عادی من!!!

سلام به همگی امروز یه کمی سرم خلوت بود و تونستم این پست رو بدم


خب امروز از صیح که بیدار شدم:


ساعت 7:45 بود که بابک زنگ زد گفت مسعود ساعت 8:15 بیا (ما آخه ساعت 8 قرار گذاشته بودیم )منم که از خدا خواسته گفتم باشه آخه امروز قرار بود که بریم دانشگاه گردی!! بریم اول امیر کبیر بعدش خواجه نصبر!


خوب بالاخره رفتیم و به دانشگاه امیرکبیر رسیدیم!!!دانشگاه که نیود!! به ساختمان اداری !! که ..... خودتون بگید دیگه (البته از همه دوستام (بچه مدرسه ای ها ) که اونجا هستن :بابک ، بهروز ، فرهاد ، رنجبر ، محمدعلی ، حمید ، محمود ،میثم و ...) خوب ما هم که از همون اول کاری که داشیم می رفتیم تو مثل عادت همیشگی (که با بچه ها می شیم ) شروع به مسخره بازی کردیم! آقا زد و یارو نگهبانه اون روز رو از این کارت بگیر بازی ها !! بابک می گه که من الان 3 ماهه که کارت نشون ندادم! اما امروز مجبور شدم نشون بدم القصه از بابک کارت خواست و بابک هم نیست که آدم فروش نیست نشون داد و رفت!!! علی موند و حوضش!منم دیدم دیگه چاره ای نیست بالجبار کارت دانشجویی خودم رو نشون دادم (آخه کار دانشگاه تهران خیلی کلاس داره نباید به هر کی نشون بدی!!)آقا این بارو هم از رو نرفت گفت کارتت پیشه منه خواستی بری می آی میگیری!!خلاصه رفتیم داخل این طرف چاله اون طرف دیوار!! به راه باریک! یه جایی بی سرو ته!! رفتیم اینور و این ور رسیدیم به دانشکده ی فیزیک!! رفتیم توش! اولش من و بابک رفتیم توی انجمن اسلامی!!یه سلام و علیکی کردیم و خوش گذشت!!بعدش رفتیم کتایخونه!! یه اتاق حدود 24 متری بود که دوتیکه !! فقط به صورت اسمی! کرده بودن خواهران و برادران!خوب وارد جزیئات زیاد نمی شم! بعدش رفتیم سایت دانشگاه امیر کبیر! دانشکده ی فیزیک!!


وای سایت نیود که خدا!!


4 تا کامپیوتر پی سوز + 3 تا کامپیوتر ذغالی !! با سرعت فوق العاده بالا


1 kb/sec


(سرعت خونه معمولا 4 هستش!!)


یعد از کلی این ور و اون ور ! دیدم که بهروز جان هلک و هلک داره می آد من و دید و با تعجب گفت این جا کجا؟ وکلی سلام و علیک و چاق سلامتی گفت که امده برای اعتراض فیزیک!)


و ماجرا هایی که برامون پیش امد رفتیم بیرون! (دیگه وارد این که چه ماجراهایی بود نمی شم!!)


اما به هر حال رفتیم بیرون و رفتیم برای دانشگاه خواجه نصیر!


همین جور که داشتیم دنبال یه ساختمان به گفته ی احمد 4 طبقه می گشیم یه هو دیدم که احمد از پشت صدامون می کنه خلاصه دبدیم که امده دنبالمون ساعت حدود 12:30 بود ! بعد امد و گفت که ناهار دانشگاهشون ماهی هستش از این قزل آلا ها که با کله باید بخوری!


بعد جاتون خالی و رفتیم یه کوکتل به حساب احمد جون خوردیم و رفتیم یه جایی که بهش می گفت دانشگاه یه جاده ی باریک تر از اونی که رفتیم دانشگاه امیر کبیر! یه جایی که بگم دخمه !! (با عرض پوزش از صادق خان و دو تا از بچه های صنابع که باهاشون آشنا شدم ! آقا رضا و آقا صابر)


گفتیم که بریم نماز رو بخونیم و بعدش بریم ! (تف به ریا ها!!)آقا اصل ماجرا این جاست!!!


1- آقا ما که رفتیم وضو بگیریم این احمد گفت که بریم اونجا دمپایی هستش! رفتیم دیدیم که دمپایی ها رو از جلو می شه از جای انگشت 3 چه از این ور چه از اون ور بشموری! رو به صورت به مثلث متساوی الاضلاع ! بریدن!!


2-یه پله ای به ملکوت اعلا یا نا کجا آیاد که ازش یه عکس زدم! البته حیف شد که از اون دمپایی ها عکس نگرفتم! بقیه ی قضیه هم دیگه به خودمون ریط داره


والاسلام!


اگه حال کردید نظر بدید!


راستی حتما نطرتون رو در مورد این عکس از این پله ها که به سقف می رسه توی نماز خونه ی دانشگاه خواجه نصیر !!! بگید ها




اینو خودتون قضاوت کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:59  توسط ماه پشت ابر  | 

پدرم کیست!؟

نامت چه بود ؟



_ آدم



فرزند ؟



_ من را نه مادري نه پدر بنويس اول يتيم عالم خلقت



محل تولد ؟



_ بهشت پاك



اينك محل سكونت ؟



_ زمين خاك



آن چیست كه بر گرده نهاده اي ؟



_ امانت است



قدت ؟



_ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك



اعضاي خانواده ؟



_‌ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ،‌ هابيل زير خاك



روز تولدت ؟



_ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق



رنگت ؟



_ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه



چشمت ؟



_ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان



وزنت ؟



_ نه آن چنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آن چنان وزين كه نشينم بر اين زمين



جنست ؟



_ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا



شغلت ؟



_ در كار كشت اميدم ، به روي خاك



شاكي تو ؟



_ خدا



نام وكيل ؟



_ آن هم فقط خدا



جرمت ؟



_ يك سيب از درخت وسوسه



تنها همين ؟



_ همين !!!



حكمت ؟



_‌ تبعيد در زمين



همدست در گناه ؟



_ حواي آشنا



ترسيده اي ؟



_ كمي



ز چه ؟



_ كه شوم من اسير خاك



آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟



_ بلي



كه ؟



_ گاهي فقط خدا



داري گلايه اي ؟



_ ديگر گلايه نه ، ولي ....



ولي كه چه ؟



_ حكمي چنين ، آن هم به يك گناه !!؟



دلتنگ گشته اي ؟



_ زياد



براي كه ؟



_ تنها فقط خدا



آورده اي سند ؟



_ بلي



چه ؟



_ دو قطره اشك



داري تو ضامني ؟



_ بلي



چه كسي ؟



_ تنها كسم خدا



در آخرين دفاع ؟



_ مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:6  توسط ماه پشت ابر  | 

آدم بشم !!!

هر روز و شب حد اقل دو ساعتی پای کانالهای مد و ftvو  tv-moda  مینشست و اخرین مدهای لباس و کفش و کیف را با ولع و حسرت و...تماشا میکرد. باباش کارمند عالیرتبه بود اما خرج کردناش حساب و کتاب داشت.یه موبایل تالیا برای دخترش گرفته بود و ماهی ۳۰۰ تومان نیز به هر بدبختی شده بود تهیه میکرد تا دخترش به کلاس ورزش و زبان و...راحت برسد.

* همیشه در حال مقایسه خودش بود با بقیه دخترها...اوناییکه کیف و کفش دو میلیونی  FENDI  یا ماشینهای آنچنانی سوار میشدند یا هر هفته رستوران آنتروکد میرفتند که سس اصل از پاریس برای مشتریانش سرو میکنند. حرفها هم که همه از جنس معروف این تیپها بود:

کی با کی تیک زده

ُمهمونی کامران تو ویلای لواسون و

مسافرت مهتاب به جشنواره کن و تور برزیل و....

اصلا در این حد و اندازه ها نبود که تو این بحثها بتونه چیز بیش از یک شنونده باشه لذا حرص میخورد که چرا تو خانواده ای معمولی به دنیا اومده ( هر چند که خانواده اش بسیار خوش نام و تحصیلکرده و دارای جایگاه اجتماعی استثنایی بودند ولی پولهای  آنچنانی نداشتند)

***********************************************************************

تو حراج نمایندگی لباس دیزل با هم آشنا شده بودند حراجی که شلوار جین زیر دویست هزار تومان نداره!!!پسره سمتش اومده بود: از اون مو سیخ سیخای برنزه  که با ژست تام کروز راه میروند و با افه براد پیت میخندند و ساعت رولکس دستشان میکنند و با دخترها  خیلی پست مدرن روبرو میشوند!

 سر قیمت و مارک و...باهاش گرم گرفته بود و دست آخر تبادل شماره تلفن و...

هفته ای دو سه بار با پسره  و پرادوی  سفیدش میرفتن رستورانهای گرون قیمت ...یه چیزای براش مهم شده بود که باعث شده بود به خونه فشار بیاره...دیگه موبایل تالیا افت داشت براش ...دیگه افت داشت مهمونی زیر ساعت ۲۲ وارد بشوند.دیگه افت داشت براش که تو مهمونی لب به drink ناب جانی واکر نزنه بالاخره هر چی که باشه شاید امکانات اونها را نداشت اما اداشون را که میتونست در بیاره!!!

*  شبهایی که میرفت مهمونیهای آنچنانی و gathering هایی که تا دیروقت  رامی بازی میکردند،پدرش دم در خونه می ایستاد تا جلوی همسایه ها آبرو داری کنه

مامانش داشت از دستش دق میکرد.یک عمر زندگی با شرافت و الان  دختری که فقط دوست داشت دیگری باشد و از  متوسط بودنش شرمنده بود.هر شب خدا خدا میکرد که دخترش کمی هم به فکر زندگی جدی و تحصیل و کار و ازدواج و...بیفتند.خدا خدا خدا....

پدر و مادر پیر و پیرتر میشدند و دختر به زعم خودش زندگی جوونانه خودش را میکرد. یک شب مست اومد خونه منتها کلی عطر دیور زده بود که بوی تند الکل به مشام پدر و مادرش نرسد.

*****************************************************

نصفه های شب دل درد سراغش را گرفت.اول فقط به خودش مییچید...بعد ناله شروع شد بعد ناله ها بلند و بلندتر شد تا تبدیل به جیغ شدوسراسیمه پدر و مادرش بردندش بیمارستان و مسکنها تزریق شد اما درد ابدا تغییری نکرد.دیگه ترسید...کم کم خدا را صدا زد.ضعفهایش را به وضوح میدید و درماندگیش او را به تضرع وا داشت. هی خدا را صدا میزد...خدا...خدا...خدا

********************************************************************

سوال اینست: خدا  آن شب هم  صدای هر مادر و دختری را میشنید...به فرشتگانش چه سفارشی کرد؟؟؟؟

 

 

 

دزدیده شده از وبلاگ (سایت) سایت دکتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:10  توسط ماه پشت ابر  |